ღ♥ღ ☆ وبلاگی فقط برای اشکان خطیبی

بچه ها از همه صفحات وبلاگم دیدن کنید.فقط به صفحه اول اکتفا نکنید!!

نوشته شده در شنبه 1 شهریور1393ساعت 11:7 توسط saharnaz|

نوشته شده در شنبه 1 شهریور1393ساعت 11:5 توسط saharnaz|

نوشته شده در شنبه 1 شهریور1393ساعت 11:0 توسط saharnaz|

نوشته شده در دوشنبه 27 مرداد1393ساعت 17:7 توسط saharnaz|

نوشته شده در شنبه 25 مرداد1393ساعت 8:20 توسط saharnaz|

يادداشت هاي يك ديوانه 
روانكاو - ٢


نويسنده: اشكان خطيبي

وارد مطبش که ميشم، احساس خوبي دارم. برعکس دکتر قبلي. اين يکيو همکارم بهم معرفي کرده. مي گفت کارش حرف نداره. همين يه سال پيش بود که زنش ولش کرد رفت. خيلي افسرده شده بود. هرروز کلي قرص و گريه و اين حرفا. همکارمو ميگم. اونوقت اين آقاي دکتر با شش جلسه روانکاوي کاري کرد که الان نه تنها ديگه افسردگي نداره بلکه همين هفته پيش دوباره ازدواج کرده اونم با يکي ١٥سال از خودش کوچيک تر!!!
    سر همين از پنجشنبه پيش که تو اداره شيريني پخش مي کرد و با اون قهقهه هاي شيهه مانندش گوش فلکو کر کرده بود، دل تو دلم نبود که زودتر آقاي دکتررو ببينم.
    حالاروبه روش نشسته بودم. چقدر خوبه آدم بتونه با روانکاوش رودررو حرف بزنه!
    آقاي دکتر (مرد ميانسال و نحيفي است که صدايش از ته چاه مي آيد.):..
    من: بله؟؟؟!!!
    - (با صدايي که به زور شنيده مي شود): ميگم مشکلت چيه؟!
    - آها! بله... . حقيقتش من احساس مي کنم هيچي خوشحالم نمي کنه. خوابم آشفته س. همش به خودم ميگم اين زندگي نباتي ارزش ادامه دادن نداره...
    - اِ؟
    -بله. من اصلاميلي به زندگي ندارم. يه مدت دنبال چيستي خودم بودم. زنم طلاق گرفت، الان ديگه اونم برام مهم نيس...
    - مي فهمم چي ميگي.
    - (باورم نميشه يک روانکاو بفهمه من چي ميگم) واقعا؟؟؟
    - وقتي زنم به خاطر يک مرد ديگه منو با سه تا بچه ول کرد، من هنوز عاشقش بودم. بعدا فهميدم داروندارمو با خودش برده. يک سال بعد دختر کوچکم حصبه (!) گرفت و مرد. پدر و مادر و اقوام نزديکم دوهفته بعد در زلزله رودبار جان به جان آفرين تسليم کردند. هنوز رخت سياه از تن درنياورده بودم که يک روز مامورا پسرم رو دستبند به دست آوردند. فهميدم افتاده تو کار پخش شيشه! بالاخره بچه طلاق بود ديگه! (اشک هايش سرازير شده و دايم فين فين مي کند) روزي که حکم ابد بهش دادند، کارم کشيد به بيمارستان! سکته کرده بودم.
    وقتي برگشتم سر کار، مطب رو پلوم کرده بودند.
    فهميدم پسر دومم با جعل سند، مطبم رو به چندنفر فروخته!!!... .
    لبخندي که نمي دانم از کي روي صورتم پيدا شده را با خجالت جمع مي کنم و با احتياط از روي صندلي بلند مي شوم. همچنان ريز ريز گريه مي کند و با صداي مويه وارش ذکر مصيبت مي کند.
    - ببخشيد دکتر اما وقتمون تموم شده!!!
    - زمان چقدر زود مي گذره پسرم!
    از مطب خارج مي شوم. هوا ابريست و باراني نم نم مي بارد. آن هم در مردادماه. دست هايم را در جيبم فرومي کنم و سوت زنان پياده رو را گز مي کنم.

نوشته شده در شنبه 25 مرداد1393ساعت 8:10 توسط saharnaz|

نوشته شده در سه شنبه 21 مرداد1393ساعت 19:47 توسط saharnaz|

نوشته شده در سه شنبه 21 مرداد1393ساعت 19:45 توسط saharnaz|

نوشته شده در یکشنبه 19 مرداد1393ساعت 14:40 توسط saharnaz|

نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد1393ساعت 20:5 توسط saharnaz|

نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد1393ساعت 19:56 توسط saharnaz|

نمایش «پوزه چرمی» به نویسندگی هلموت کراوزر، کارگردانی علیرضا کوشک جلالی

و تهیه کنندگی اشکان خطیبی در تالار سایه  اجرای شد

 

نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد1393ساعت 19:49 توسط saharnaz|

 

يادداشت هاي يك ديوانه 
وقتي همه خوابند


نويسنده: اشكان خطيبي

با عجله از خونه بيرون مي زنم. در حال بستن در خونه ام که تلفن همراهم زنگ مي زنه.
    -سلام حميد جان. من يکم عجله دا...
    -اشکان. از خونه بيرون نرو امروز! خواب بد ديدم!!
    - (!!!) چه خوابي؟
    -نمي تونم بگم. ميگن اگر خواب بد را تعريف کني، اتفاق ميفته! جان من يه امروز، از خونه بيرون نرو.
    -تو که تعريف نکردي خوابتو. نگران نباش. / - آخه...
    و تلفن را قطع مي کنم. خيلي دير شده. درِ خونه رو که مي بندم تازه متوجه ميشم کليدو تو خونه جا گذاشتم.
    تو تاکسي نشستم و خدا خدا مي کنم که مدرس، ترافيک نباشه. تلفنم زنگ مي خورد. / -بله؟
    -سلام آقاي خطيبي. مهتابم. سر فيلم... همبازي بوديم.
    - حالتون چطوره؟
    - ببخشيد خيلي وقتتونو نمي گيرم. فقط خواستم بگم چند شبه خوابتونو مي بينم!!!
    - خواب منو؟! / - بله. جسارتا. / - خير باشه.
    - بله. خيلي!!! (مي خندد)
    سکوت. ترافيکي در کار نيست. خوشحالم.
    - ببينيد خانم مهتاب. من امروز يک کم شلوغ پلوغم. اگر ايرادي نداره... / - خواب مي بينم با خواهر من ازدواج کرديد!!! / - خواهرتون؟؟؟
     به لطف آقاي راننده خيلي زود به مقصد رسيده ام.
    - بله. آنقدر تو خواب خوشحاليد. همش مي خنديد و از من تشکر مي کنيد! / - بله. واقعا ممنونم.
    - خواهش مي کنم. کاري نکردم!!
    - با شما نبودم. با آقاي راننده بودم. ميشه بعدا تماس بگيريد.
    کرايه تاکسي رو ميدم و پياده ميشم.
    همين که پياده ميشم، تلفنم مجددا زنگ مي خورد.
    - الو؟ / - سلام داداش. ميزوني؟
     ناصر پشت خطه. حتي يادم نمياد آخرين بار کي و کجا ديدمش. / - سلام ناصرجون. مي تونم بعدا بهت زنگ بزنم؟ / - کار زيادي نداشتم. فقط خواستم بگم دمت گرم که دستت به خيره! / - چطور؟!
    - ديشب تو خوابم بودي. دور تو يه سري آدم نيازمند گرفته بودن و تو بهشون لبخند مي زدي؟
    - لبخند مي زدم؟ من؟
    - خلاصه که هواي مارو هم داشته باش.
    کم کم دارم شک مي کنم که نکنه خوابم و دارم، خواب که چه عرض کنم، کابوس مي بينم؟!
    آخرين پيامک رو قبل از واردشدن به محل تمرينم مي خونم.
    «... تو کار و زندگي نداري همش تو خواب مني؟»
    حالامدت هاست که شب ها از ترس ايجاد مزاحمت، تا صبح خودم رو ميپام!
 

نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد1393ساعت 19:44 توسط saharnaz|

20 خرداد تولد کوکو سگ کوچولو

که الان شیش سالشه

قربونش..خیلی ناز دوسش دارم

 

نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد1393ساعت 19:43 توسط saharnaz|

نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد1393ساعت 19:35 توسط saharnaz|

نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد1393ساعت 19:27 توسط saharnaz|

نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد1393ساعت 19:25 توسط saharnaz|

نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد1393ساعت 19:23 توسط saharnaz|

نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد1393ساعت 19:18 توسط saharnaz|

نوشته شده در چهارشنبه 15 مرداد1393ساعت 19:15 توسط saharnaz|



      قالب ساز آنلاین